سپاس
سعی خودم رو میکنم از این روزهای بی بازگشت نهایت استفاده ام رو بکنم.
سعی خودم رو میکنم از این روزهای بی بازگشت نهایت استفاده ام رو بکنم.
تو یه این دوساله خیلی اتفاقها افتاده وقتی ازش نمی نویسی مثل مه روی شیشه پاک میشن.
کلیاتش میمونه پارمین که خیلی از مدرسه اخلاص بدش میومد از عید به بعدش نرفت توی گروه نمایش انتخاب شد اما بعدش گفتند چون صدات بلند نیست نمی تونی باشی یه اپسیلن روحیه بچه که واسشون مهم نبود بعدش مثل ابر بهار گریه میکرد و پیش دبستانی ختم شد .حالا من نمی دونم این بچه نمی تونست نقش یه درخت هم بازی کنه ویه جا وایسته؟ بالاخره پدر جانش هم بهش اجازه دادن که نره یکی از بهترین تصمیمات عمر گرانمایه شون بود.
سال بعد مدرسه دیگه ای ثبت نام کردیم کودکی از مدرسه گریز پا بود چنان شیفته مدرسه شد که نگران تعطیلات تابستان بود که چرا نمی تونه بره مدرسه وما انگشت حیرت بر دهان البته منکه از اول می دونستم شرایط مدرسه قبلی واقعا افتضاح بود که کودکمان تاب تحمل بر نتافت و محکم جلوی این شرایط وایستاد آفرین دخترم بهت افتخار می کنم.
تو در درونت آتشی شعله ور است که به خاطر عشق به چیزی می سوزد. وظیفه توست که همان مورد را پیدا کنی و آتش عشق به آن را روشن نگه داری. این است زندگی تو. نگذار دیگران آتش عشق تو را خاموش کنند. هر کاری از دستت برمی آید، بکن. هر کجا می خواهی برو، رویاهایت را با دیدی گسترده دنبال کن.
تو تنها کسی هستی که سکان زندگی ات را در دست داری که البته کاری آسان نیست. تو هم مثل دیگران موانعی سر راه خود داری. باید مسوولیت پذیر باشی و به موانع غلبه کنی.
در رابطه با هر آنچه که می خواهی تغییر دهی و پیشرفت کنی، صادق باش. تو تنها کسی هستی که می توانی روی خودت حساب کنی، در روح و روانت به دنبال حقیقت باش و خود واقعی ات را بشناس. در این صورت می توانی مسیر الهی را در زندگی ات دنبال کنی
زمان، ارزشمندترین مولفه زندگی است. عمر خودت را به بطالت سپری نکن. انگیزه زندگی ات را پیدا کن و با برنامه ریزی و مدیریت صحیح رد آن را بگیر. زمان، مجانی در اختیارت قرار گرفته است. نمی توانی آن را صاحب شوی ولی می توانی از آن استفاده کنی.
تو صمیمی ترین دوست و مهمترین منتقد خودت هستی. علی رغم نظرات دیگران، در پایان روز در آینه زندگی فقط بازتاب خودت را می بینی. خودت را دربست بپذیر. وقتی به خودت افتخار کنی، در زندگی با انگیزه می شوی، در این صورت مسیری الهی را که به رضایت خدا ختم می شود در پیش می گیری، به رضایت الهی تن می دهی و الگویی مناسب برای دیگران می شوی.
نقل از کادر برتر
امروز هم خودش یه فرفره درست کرد وراحت تر رفت مدرسه .نمی دونم شاید شاید داره به این شرایط عادت می کنه .
امروز 16 روزیه که پارمین می ره مدرسه با اینکه امروز جشن روز کودک دارن نمی خواد بره وگریه می کنه.
با تندی از سر زور بچه ها را مجبور کنی اون کاری که بنظر خودشون درسته انجام بدن بچه ای که تازه از محیط خونه با همچین برخوردی روبرو بشه . هر کسی باشه دلش نمی خواد بره .اما خانم مشاور می فرمایند که نه اینجوری بهتره حساب کار دستش میاد.
چقدر سخته آدم نتونه برای زندگی خودش تصمیم بگیره وهر چی یه مشاور گفت بگه چشم.
امروز پارمین از شدت ناراحتی اینکه نمی خواد بره مدرسه استفراغ کرد.این اوضاع به گفته خانم مشاور حداکثرتا یه ماه دیگه تموم میشه منم مثل همیشه نمی تونم ونباید نظری بدم به این شکنجه تن می دیم تا ببینیم نتیجه چی میشه .
کاش این گردن دردم خوب میشد. هیشکی نیست حرف منو بفهمه باهاش درد دل کنم.چقدر سخته وقتی داد می زنی وحرفات رو کسی نمی شنوه.
دقیقا همین احساسی که پارمین توی مدرسه داره چه اشکالی داره حداقل یه بار با مادر پدرش حداقل حداقل تماس تلفنی داشته باشه تا اونا بهش اطمینان بدن که به فکرش هستن. ناراحتی من اینه که پارمین بچه ای بود سریع با هر محیطی خودش رو وفق می داد.
در واقعيت امر ما دو ذهن داريم، يکي که فکر مي کند و ديگري که احساس مي کند. اين دو راه متفاوت شناخت، در کنشي متقابل، حيات رواني ما را مي سازند. ذهن خردگرا همان مقام درک و فهم است که به مدد آن قادر به تفکر و تعمق هستيم. ولي در کنار آن نظام ديگري نيز براي دانستن وجود دارد، نظامي تکانشي و قدرتمند و گهگاه غيرمنطقي، يعني ذهن هيجاني.
باید روی نظر خودم پافشاری می کردم.چرا با زندگی جگر گوشه ام بازی کردم.از خودم بدم میاد آره بشین اینقدر گریه کن تا بمیری ...
پارسال اینقدر تمام مهد ها رو زیر پا گذاشتم تا جای مناسبی را برای دخترم پیدا کنم.هر جا که هر کسی می گفت سر زدم.تمام امکانات مربی ها هیچ جا که ایده آل نیست اما با سبک سنگین کردن شرایط پیش دبستانی را انتخاب کردم که برنامه های شادی هم داشته باشه موسیقی سفال اتاق بازی و... اما با حرف یه مشاور زندگی دخترم از این رو به اون رو شد گردنم درد میکنه از وقتی من این پیشی که خانم مشاور معرفی کرده هنوز گردن دردم خوب نشده. نظر من آموزش همراه بازیه اما نظر مشاور روی دیسپلین خشک نمی دونم چرا من توی تصمیم های زندگی دیده نمی شم ..گفتم از اینجا خوشم نمیاد گفتم اینا خکن ولی کسی منو نشنید حالا دختر دسته گلم که سه سالگیش صبح زود بیدار میشد می گفت منو بزار مدرسه حتی مهد هم قبول نداشت دلش می خواست درس بخونه نه بازی کنه .حال از شب که می خواد بخوابه میگه مامان من فردا نمی رم چه پیش دبستانی زشتی ثبت نام کردی بانظرش از ته دل موافقم اون از اسمش اخلاص اون از مدیر خشک پرادعا اون از کلاس شلوغ 30نفره،اون از وضع در دستشوییها ، اما نباید بروی خودم بیارم تا تو مجبور بشی بری.دختری که اینقدر اجتماعی بودوقتی کلاس می رفت با زور منو می فرستاد خونه حالا از در این خراب شده هم نمی خواد بره تو .
حالا هم که میگن بدترین کار اینه که یا از مهد بیاری یا که دیگه نره همه عوامل به دست هم دادن چه سخته آدم خودش نتونه برای بچه اش تصمیم بگیره حتی اگر پافشاری هم می کردم سرزنشهای بسیاری نصیبم می شد اینقدر من تحقیق کردم که پیش مهد بهتر از پیش مدرسه است بچه ها آزادترن بهتر می رن یکی بگه بیخودی وقت خودتو تلف می کنی چی بشه.
ایده آلیست بودن هم شده خوره ای به جان ما بچه باید منظم باشه سر وقت بره مدرسه سروقت یعنی 8:45 نباید بشه 8:46 اونم برای بچه پیش دبستانی .اگر فلان کار رو بکنی خانم مدیر دعوات می کنه بله این خانم مدیری که من دیدم مضایقه نمی کنه .